تبليغاتX
کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

کوچه‌ی بی‌ دارودرخت

جیرانی می­آم خفه­ت می­کنما. اسم آدم بده­ی سریال­تو گذاشتی داریوش آریان بعد ادعای متفاوتی می­کنی؟ می­آم می­زنم­ت شبیه جنازه­ی بیتا فرهی بشی تو پارک­وی. مرتیکه این چه فیلم مزخرفی ئه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

خدایا. من توی این ان­دونی­ای که دارم زندگی می­کنم چیزی دارم که تو با اون دم و دستگاه کت و کلفت­ت عمرن نداری... البته دقیقن نمی­دونم چی ئه. اما به هر حال آره داداشِ من.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

نمی­خوام بگم دارم حسرت بچه­های الانو می­خورم و وای اینا اگه جای ما بودن می­فمیدن زندگی ینی چی. ولی خیلی جالب ئه که زمان ما مجریای برنامه­های کودک تلویزیونی در مهربانانه­ترین حالت ما رو دعوت به فاصله گرفتن از تلویزیون و رعایت سکوت و حال بزرگ­ترا می­کردن، اما الان مجریای برنامه­های کودک چپ می­رن راست می­آن هی می­گن «یه جیغ و هوارای بلند...یه دست و هورا» بروبچ هم حال می­کنن و اسب عربده رو در صحرای استودیو می­تازونن.

(تشبیهو داشتی؟)

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 7:38 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

عالم و آدم دارن می­گن  برنگرد. حتمن قطبی با خودش فکر می­کنه این هوادارای من چه قدر بدبینن قلب شیر ندارنا انگار. نمی­دونه که ماها بدبین نیستیم. یه عمری رو تو ایران گذروندیم و بگن ف تا ته فرح­زاد رفتیم و برگشتیم. گوش نکن آقاجون...گوش نکن برگرد بیا ببین یه سال دیگه نظرت درباره­ی ایران چی ئه.

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

چندسال پیش خواب دیدم کنار جنازه­ی دکتر مصدق نشسته­م. از وضع و حال جناز و این که هنوز سفید و گچی بود و کبود نشده بود و پوست چروک خورده بود معلوم می­می­شه تازه مرده بود. یه خورده وراندازش کردم و بعد رفتم شصت پاشو گاز گرفتم. جنازه هم ناله­ای کرد و با خشم چشم انداخت تو چشم­م. از ترس از خواب پریدم.

این ترس­ناک ترین خوابی بود که توی همه­­­ی عمرم دیده­م.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

چل پنجا سال پیش از یکی از فامیلای ما می­پرسن فلونی، تو که زن­ت این­قدر خوش­گل ئه، خوب ئه، دیگه واسه چی با این دوزاریا می­پری؟

یارو می­گه: «آدم که همیشه نمی­تونه چلوکباب بخوره، یه وقتایی هم دل­ش کشک بادمجون می­خواد.»

الان یکی دو سالی می­شه که عمرشو داده به شما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

توی چت برای دوستم آدرس گوگل ریدر رو تایپ می کنم و زیرش می­نویسم: «این آدرس به تو امکان دنبال کردن محتوای سایت­ها با استفاده از فید رو می­ده»

دکمه­ی SEND رو می­زنم. یه خورده­ به جمله­ای که نوشتم نیگا می­کنم و پشت­ش این جمله رو می­نویسم:

«دیدی چی گفتم؟ تازگیا وقتی می­خوام حرف بزنم شبیه اخبار می­شه»

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 6:49 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

                                    لوییز آراگونز.

اگه آدم سیریشی باشی، اگه نذاری شکستا ناامیدت کنن، اگه لوس نکنی خودتو و کم نیاری...تو هفتاد سالگی هم می­تونی به یه رویای بزرگ برسی.

پیوست: یکی اینا رو به خودم بگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

بعضی صبح­ها حاضرم تبدیل به یه خوک کثیف که داره تو کثافت خودش جون می­ده بشم اما ده دقیقه، فقط ده دقیقه بیش­تر بخوابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط الف.میم  | 

- «وای الف.میم تو چه آدم فوق­العاده­ای هستی»

تولد امسالم که بشه بیست و هشت سال ئه کسی این جمله رو به م نگفته. از این موضوع تنها می­شه یه نتیجه گرفت. من آدم فوق­العاده­ای نیستم. البته حتمن باید یه اشتباهی شده باشه.

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط الف.میم  |