جیرانی میآم خفهت میکنما. اسم آدم بدهی سریالتو گذاشتی داریوش آریان بعد ادعای متفاوتی میکنی؟ میآم میزنمت شبیه جنازهی بیتا فرهی بشی تو پارکوی. مرتیکه این چه فیلم مزخرفی ئه؟
خدایا. من توی این اندونیای که دارم زندگی میکنم چیزی دارم که تو با اون دم و دستگاه کت و کلفتت عمرن نداری... البته دقیقن نمیدونم چی ئه. اما به هر حال آره داداشِ من.
نمیخوام بگم دارم حسرت بچههای الانو میخورم و وای اینا اگه جای ما بودن میفمیدن زندگی ینی چی. ولی خیلی جالب ئه که زمان ما مجریای برنامههای کودک تلویزیونی در مهربانانهترین حالت ما رو دعوت به فاصله گرفتن از تلویزیون و رعایت سکوت و حال بزرگترا میکردن، اما الان مجریای برنامههای کودک چپ میرن راست میآن هی میگن «یه جیغ و هوارای بلند...یه دست و هورا» بروبچ هم حال میکنن و اسب عربده رو در صحرای استودیو میتازونن.
(تشبیهو داشتی؟)
عالم و آدم دارن میگن برنگرد. حتمن قطبی با خودش فکر میکنه این هوادارای من چه قدر بدبینن قلب شیر ندارنا انگار. نمیدونه که ماها بدبین نیستیم. یه عمری رو تو ایران گذروندیم و بگن ف تا ته فرحزاد رفتیم و برگشتیم. گوش نکن آقاجون...گوش نکن برگرد بیا ببین یه سال دیگه نظرت دربارهی ایران چی ئه.
چندسال پیش خواب دیدم کنار جنازهی دکتر مصدق نشستهم. از وضع و حال جناز و این که هنوز سفید و گچی بود و کبود نشده بود و پوست چروک خورده بود معلوم میمیشه تازه مرده بود. یه خورده وراندازش کردم و بعد رفتم شصت پاشو گاز گرفتم. جنازه هم نالهای کرد و با خشم چشم انداخت تو چشمم. از ترس از خواب پریدم.
این ترسناک ترین خوابی بود که توی همهی عمرم دیدهم.
چل پنجا سال پیش از یکی از فامیلای ما میپرسن فلونی، تو که زنت اینقدر خوشگل ئه، خوب ئه، دیگه واسه چی با این دوزاریا میپری؟
یارو میگه: «آدم که همیشه نمیتونه چلوکباب بخوره، یه وقتایی هم دلش کشک بادمجون میخواد.»
الان یکی دو سالی میشه که عمرشو داده به شما.
توی چت برای دوستم آدرس گوگل ریدر رو تایپ می کنم و زیرش مینویسم: «این آدرس به تو امکان دنبال کردن محتوای سایتها با استفاده از فید رو میده»
دکمهی SEND رو میزنم. یه خورده به جملهای که نوشتم نیگا میکنم و پشتش این جمله رو مینویسم:
«دیدی چی گفتم؟ تازگیا وقتی میخوام حرف بزنم شبیه اخبار میشه»
اگه آدم سیریشی باشی، اگه نذاری شکستا ناامیدت کنن، اگه لوس نکنی خودتو و کم نیاری...تو هفتاد سالگی هم میتونی به یه رویای بزرگ برسی.
پیوست: یکی اینا رو به خودم بگه.
بعضی صبحها حاضرم تبدیل به یه خوک کثیف که داره تو کثافت خودش جون میده بشم اما ده دقیقه، فقط ده دقیقه بیشتر بخوابم.
- «وای الف.میم تو چه آدم فوقالعادهای هستی»
تولد امسالم که بشه بیست و هشت سال ئه کسی این جمله رو به م نگفته. از این موضوع تنها میشه یه نتیجه گرفت. من آدم فوقالعادهای نیستم. البته حتمن باید یه اشتباهی شده باشه.





